نام خواهرم زینب بود...زینب موزائیکها را هجو می کرد. زینب برای کاشیها یک احترام لاجوردی قائل بود... خواهرم هر شب خواب شقایق میدید. هر روز صبح دم حوض، صورت مرا با حرفهای نورانیاش میشست... حالا دیگر زینب سر سفره شام نیست. حالا شهیدان رفتهاند و زینب به مدینۀ خاموش قلب من بازگشته است: با پیراهن خونین زیارتنامه، با قلبی که از جراحت جمعهها پر است. با مقنعۀ خونینی که از خیابانهای مکه میآید: صعود از راه آل سعود! بالارفتن از پلکان یزید به سوی پشتبام شهادت. از آن روز تا حالا تنها یکبار او را در مصلا دیدهام. داشت به زائران زخم مسیح، بشارت زخم مریم می پاشید. حالا من برای زینب تنها به آدرس بقیع نامه می نویسم.
...
من نمیخواهم از پشکلپرستان هند هم دفاع کنم، اما یقین دارم غیرت یک سپور هندی به مراتب از ملک فهد بیشتر است.
رفتگر هندی بر پوست خربزه نماز می گذارد، اما ملک فهد میترسد مبادا با بوسیدن ضریح پیغمبر به برق فشار قوی ولایت وصل شود. عربها الف ضریحی را روی حمزۀ شهادت نمی گذارند، اما هندیها بر روی یک موی پیامبر، گنبدی از روح طلا ساختهاند.
* عنوان و متن از ترجمۀ زخم، احمد عزیزی
حدود هفت سال پیش در چنین روزی، یعنی 15 اسفند، بود که احمد عزیزی عزیز، این شاعر توانای انقلاب به کما رفت و خلوت گزید. اکنون نیز این ایام مقارن ایام گرانقدر فاطمیه است. به این بهانه یادی میکنیم از یکی از ماندگارترین مثنویهای وی، مثنوی «ضریح گمشده» که بخشی از آن سالها قبل به عنوان تیتراژ سریالی به نام «عطر گل یاس» توسط جمالالدین منبری خوانده شده است. هم چنین می شنویم بخش دیگری از آن را توسط فردی به نام منتظر.
اما متن مثنوی:
عشق من پائیز آمد مثل پار
باز هم، ما باز ماندیم از بهار
احتراق لاله را دیدیم ما
گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل خونجوش بود
در فراق یاس، مشكی پوش بود
یاس بوی مهربانی میدهد
عطر دوران جوانی میدهد
یاسها یادآور پروانهاند
یاسها پیغمبران خانهاند
یاس ما را رو به پاكی میبرد
رو به عشقی اشتراكی میبرد
یاس در هر جا نوید آشتیست
یاس دامان سپید آشتیست
در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس!
بر لبان ما كه میخندید؟ یاس!
یاس یك شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست
بعد روی صبح پرپر میشود
راهی شبهای دیگر میشود
یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را آیینهها رو كردهاند
یاس را پیغمبران بو كردهاند
یاس بوی حوض كوثر میدهد
عطر اخلاق پیمبر میدهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود
دانههای اشكش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
میچكانید اشك حیدر را به چاه
عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس
اشك میریزد علی مانند رود
بر تن زهرا " گل یاس كبود "
گریه آری گریه چون ابر چمن
بر كبود یاس و سرخ نسترن
گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است
این جدایی از محمد مشكل است
گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
بی خبر باید بخوابد در تراب
این دل یاس است و روی یاسمین
این امانت را امین باش ای زمین
گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد
زمزم از این ابر ابتر خشك شد
نیمه شب دزدانه باید در مغاك
ریخت بر روی گل خورشید، خاك
یاس خوشبوی محمد داغ دید
صد فدك زخم از گل این باغ دید
مدفن این ناله غیر از چاه نیست
جز تو كس از قبر او آگاه نیست
گریه بر فرق عدالت كن كه فاق
میشود از زهر شمشیر نفاق
گریه بر طشت حسن كن تا سحر
كه پر است از لخته ی خون جگر
گریه كن چون ابر بارانی به چاه
بر حسین تشنه لب در قتلگاه
خاندانت را به غارت میبرند
دخترانت را اسارت میبرند
گریه بر بیدستی احساس كن!
گریه بر طفلان بی عباس كن!
باز كن حیدر! تو شط اشك را
تا نگیرد با خجالت مشك را
گریه كن بر آن یتیمانی كه شام
با تو میخوردند در اشك مدام
گریه كن چون گریه ی ابر بهار
گریه كن بر روی گلهای مزار
مثل نوزادانی كه مادر مردهاند
مثل طفلانی كه آتش خوردهاند
گریه كن در زیر تابوت روان
گریه كن بر نسترنهای جوان
گریه كن زیرا كه گلها دیدهاند
یاسهای مهربان كوچیدهاند
گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است
ما سر خود را اسیری میبریم
ما جوانی را به پیری میبریم
زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان
زخم آن گل بر تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد
ای بهار گریهبار ناامید
ای گل مأیوس من! یاس سپید
به بهانه يادداشت جديد شاعر گرانمايه عليرضا قزوه
چند روز `پيش بود كه به اين صفحه رسيدم. و از خوانش اين بيتها كه شرح امروزين احمد عزيزي نيز هست، در شگفت شدم.
ناگهان در نور عزلت وا شدم
اینک ای شب من گیاهی خسته ام
در تب آیینه آهی خسته ام
و من ياد بخشي از شطحياتش افتادم كه قبلا بازنوشته بودم: من در ململ ملائك خوابيدم تا سحرگاه تسنيم، پس ناگهان خلوت شدم و بر گرد خود تنها ماندم. اين پيشگويي، شطحش بود و اين، شعرش. آن يادداشت ـ حداقل به سليقه منـ از زيباترين بخش هاي كتابي* بود كه از او داشتم؛البته بيآنكه معنايش را بفهمم فقط مي خواندم. و البته اين نفهميدن از عجز من بود و از فخامت متن و گستردگي واژگان؛ نه از مغلقگويي شاعر؛ كه با همان سختي، براي هر كسي و در هر سطح والا يا نازلي حرفي براي گفتن داشت. و سهم مرا هم نديده نگرفته بود.
باري شايد حدود چهار سال پيش، من بخشهايي كه از آن و بخشهاي پيشين آن را خوانده بودم و ضبط كرده بودم و شب هايي كه مثلا يك ساعت در رختخواب غلت مي زدم و از اين پهلو به آن پهلو ميشدم و خوابم نمي برد، تا هندزفري را در گوشم ميگذاشتم، به چند دقيقهاي نميرسيد كه خوابم برده بود و من ديگر نمي فهميدم او در عالم خواب دارد در گوش من چه مي خواند. (حالا، بازوان مولايي جاي اين قطعه را گرفته است. اين شعر درد را هم كه گوش مي دهم زود خوابم مي برد؛ حتي گاهي سعي مي كنم خودم را تا بعضي از ابياتش بيدار نگه دارم، ولي ديگر نميفهمم چه شد و او براي خودش مي خواند و من خوابم برده است... باري اينها قرصهاي آرامبخش منند.)
حالا در همه سايتهاي خبري حكايت از دفترچه بيمه احمد عزيزي است و ... حالا من چطور جلوي اشكهايم را بگيرم؟ دوست دارم بلند شوم بروم كرمانشاه. دوست داشتم يك انجمن ادبي داشتم و بچههايم را به جاي اينكه ببرم سر قبر شاعران رفته ـ كه خدايشان بيامرزادـ ميبردم به عيادت احمد عزيزي و بلند بلند آن جا باهم شطحيات مي خوانديم. اما حالا در اين كنج تنهايي خودم بار ديگر ترجمه زخمش را باز مي كنم و اولين صفحهاي كه باز مي شود مرا ديوانهتر مي كند:
حالا غربت گراي ويراني مرا پيدا كرده است
مرداني بر اين خاك مي روند كه مرگ حيفش مي آيد يكباره ماهي جان آنان را از حوض تن بگيرد. جانهايي در اين تن ساكنند كه مرگ دوست دارد آنان را توي تنگ بلوري بيندازد و به همه نشان بدهد.
و بدا به حال عارفي كه چند روز در بيمارستان نرگس يار بستري شود و دست آخر...
نه نه بقيهاش را نميتوانم بنويسم. اين نوبه نبايد حرفت درست از آب در بيايد... بگذار كمي حرفهاي قشنگ بزنيم:
سلامم را از راه دور برايت پست مي كنم. اگر صفحه نامه را روي گرامافون تنهاييت بگذاري، تحريرهاي نازك قلب مرا خواهي شنيد و آوازي با درآمد غربت، آوازي با تارهاي صوتي رنگ پروانهها، آوازي با حنجره شقايقها، با پرتابها بلند تخيل، با ابشارهاي عظيم احساس، با جنگلهاي مهگرفته رؤيا، با شرجي صميمي تصنيف، آوازي از دوران غارنشيني مينياتور، آوازي مثل راهرفتن دختران بلخ، مثل كوچههاي پريروزي بخارا، آوازي مثل سيل غزنين، با خشخش خلخالهاي زنان سلطانيه، با همه گل هايي كه مادران تاريخ ما بر قاليچه عشقهاي هزيمتيافته خود رسم مي كردند.
* ترجمه زخم: هرجا از عاشقی بپرسید عشق چیست، تنها به زخمهای خود اشاره میکند. عشق، ترجمه زخم است
شاه دستور داد گنبدها احساس ويراني كنند. شاه دستور داد موريانهها به گلدستهها هجوم ببرند. شاه دستور داد كاشيها را به سراميك ببندند. شاه دستور داد بشكههاي نفت را از باروت پر كنند. شاه دستور داد تقويمها را دو هزار سال به عقب برگردانند. شاه دستور داد شجريان را صادر كنند و به جاي آن امل ساين بكارند. شاه دستور داد همه شهرهاي كهنه را ويران كنند و شهر نو بسازند. شاه دستور داد همه، دلهاي ريش خود را بتراشند؛ همه دستهاي سياه خود را واكسن بزنند. شاه دستور داد عمامهها را جمعآوري كنند تا سر مردم بيكلاه نماند. شاه دستور داد ساواك جوانان ما را بگيرد و نوازش كند. شاه دستور داد تيم ايران و اسرائيل برادر شوند.
شهبانو به پيشاهنگان سوبسيد بيسكويت مي داد. شهبانو شهريه شاملو را لاي زرورق ميپيچيد. شهبانو مواظب بود سر هر ماه به گله روشنفكران واكسن شاهنشاهي تزريق كنند. شهبانو شبهاي آدينه روضه ادبيات داشت. شهبانو درجه جوش روشنفكران را مي گرفت و براي آنان نسخه دور دنيا بر بال ماريجوانا مي نوشت. كلاهپوست لبخند شهبانو از اشك تمساح تهيه مي شد.
احمد عزيزي، ترجمه زخم
من آن روزها تازه کوچک شده بودم. دست های پدرم بوی ملی شدن صنعت نفت می داد. برادرم ترانه ی «شیر بلال شیره بلال» می فروخت. مادرم مثل مسجد گوهرشاد غمگین بود. خواهرم از خیابان بد می گفت. خواهرم تئاتر پوچی لاله زار را به تمسخر می گرفت. خواهرم یک مقنعه زیر گیسوانش قایم کرده بود. خواهرم می گفت باید شیشه های کریستین دیو را شکست. باید لکه میرزا نعمت الله آغاسی را از تاریخ معاصر زدود.
نام خواهرم زینب بود. زینب مرتب در کلاس های حسینیه شرکت می کرد. زینب موزائیک ها را هجو می کرد. زینب برای کاشی ها یک احترام لاجوردی قائل بود. او هر روز غروب، دفترش را به من می داد تا برایش بیا مهدی را نقاشی کنم. او شعرهای کوچک مرا بغل می گرفت و به ایام محرم می برد. او می گفت محتشم کاشانی شدن بهتر از روشنفکر شاهنشاهی شدن است. ما با هم در کوچه ای بزرگ شدیم که بعداً روی پلاک آن نوشتند: شهید شریعتی.
خواهرم هر شب خواب شقایق می دید. هر روز صبح دم حوض، صورت مرا با حرف های نورانی اش می شست. خواهرم یک شمشیر مؤنث بود. هر وقت خواهرم حرف می زد همه جا تبدیل به مجلس یزید می شد. من از آن روزها با کارهای حسین علیزاده اشنا شدم. وقتی رادیو برای اولین بار نینوا را پخش می کرد من به یاد خردسالی زینب افتادم.
حالا دیگر زینب سر سفره شام نیست. حالا شهیدان رفته اند و زینب به مدینه خاموش قلب من بازگشته است: با پیراهنی خونین زیارت نامه، با قلبی که از جراحت جمعه ها پر است. با مقنعه خونینی که از خیابان های مکه می آید: صعود از را آل سعود! بالا رفتن از پلکان یزید به سوی پشت بام شهادت. از آن روز تا حالا تنها یک بار او را در مصلا دید ه ام. داشت به زائران زخم مسیح، بشارت مریم می پاشید. حالا من برای زینب تنها به آدرس بقیع نامه می نویسم.
نينوا تنها موسيقي اصيلي است كه من به آن علاقه دارم. حسين عليزاده رهبر اركستر بزرگي است؛ اين اركستر به اندازه همه سربداران نوازنده دارد. حسين عليزاده همه تاريخ ما را در يك ليوان سمفوني ريخت. شما در نينوا به وضوح همهمه شتران و ملاطفت سرنيزهها را ميبينيد! هزاران قافله در اين نوار چهارصد ساله گم ميشوند: شصت دقيقه تاريخ، شصت دقيقه مرور بشريت.
احمد عزیزی، ترجمه زخم
به بهانه پخش مصاحبه سیما با "زینب عزیزی"
من دلخوشم به كنايهي كاج، به اشارهي ابر، به سايهي سپيدار، به تكانهاي موهومي كه علفها دارند، به پرندگاني كه در پشت درختاند. مي خواهم براي ايلهاي آينده شعر بگويم. دهقاناني كه جنازهي مرا پرچم خواهند كرد در سالمرگ رود. ... وقتي باز خواهم گشت كه رفته باشم از خود و از همهي جادههايي كه اشارهي پنهان فواصلاند و آدمي را به هيچ سو فرا ميخوانند.
گيرم تواضع دست بيپناهي ما را نگيرد، گيرم هيچكس به صبحگاه سلام تو ياسي نفشاند، گل در ماست، كوچهي تناسب در ماست ابر سفيد آزادي، پرندهي كوچك شادي در ماست.
ما تلاطم آتش را ميشنويم و انضباط گياهان را در مييابيم و ما از آبزيان ملكوت باخبريم و از جبروت جادهها ميگذريم و مائيم كه حيرت خود را مي دوشيم وقتي كه آيينههاي پرواز تجلي از چمنهاي بلند تغافل ميآيند و ما خالي خدا در زمينيم و ما تالي ابديت در مرگيم و ما جاودانگي يك برگيم.
يك روز در اواخر آواز در چند گامي تحرير، موسيقي طلايي ترس را ديديم و برخاستيم مثل گردي از گل و بر ايوان صراحت نشستيم تا ابهام وضوح را تماشا كنيم از آن پايين اعماق بالا پيدا بود و ما حضيض اوج را درمييافتيم. پس ما را لحظهاي از برزخ جلال گذرانيدند و ما از قلب قمريان كبابتر شديم در شيون سرو... و ما از پل مطلق گذشتيم و چوخاي مقيد خود را بر اولين زورق ذات افكنديم.
پس با خدا برگشتيم شبيه انسان و در مضاربهي آيات شركت كرديم: تفسير جوشانديم و نوشيديم. تكبير ساختيم و هوا كرديم. آتش افروختيم و بر قطبهاي جهان رقصيديم. پس شمهاي شيطان خوانديم، با اندكي عصيان در آويختيم، ولي دختران دليل ما را از برگ برهان چيدند و من در ململ ملائك خوابيدم تا سحرگاه تسنيم، پس ناگهان خلوت شدم و بر گرد خود تنها ماندم. ناگاه هواي حقيقت گرم شد و خلسههاي كهن خميازه كشيدند و آبها از زانوي هم بالا رفتند و در شرجي تمثيل، اقيانوس استعاره به تكلم پرداخت.
از كتاب ترجمه زخم، احمد عزيزي
سالها بعد نوشت: عنوان را تازه عوض كردم