خیلی از ما طاهره صفارزاده را تنها به عنوان یک مترجم می شناسیم و نه یک شاعر و غافلیم که او  در حدود دهه شصت،  نقش موثری در ادبیاتی داشت که از آن به نام "ادبیات مقاومت" یاد می شود، تا آنجا که آیت اله طالقانی به ایشان می گویند: خانم صفارزاده! به جدم قسم شعرهای شما در زندان به ما روحیه می داد.

   آغاز راه شاعرانگی او ظاهرا با رهگذر مهتاب است و شعر "کودک قرن" : شعر "کودک قرن" او توسط "فرح" ممنوع الانتشار شد چرا که توهینی به زنان دربار تلقی می شد. او برای آثار دیگرش هم با مشکلاتی مواجه بود و درگیریهایی با ساواک داشت.

کودک این قرن

کودک اين قرن هر شب در حصار خانه اي تنهاست

 پر نياز از خواب اما وحشتش از بستر آينده و فرداست

 ... شب چو خواب آيد درون ديده او

 پرسد از خود« باز  امشب مادرم کو ؟»/

بانگ آرامي برآيد : «چشم بر هم نه که امشب مادرت اينجاست

پشت يک ميز ، زير پاي دودهاي تلخ سربي رنگ

 در ميان شعله هاي خدعه و نيرنگ

 چهره اش لبريز از زنگار فکر برد

 فکر باخت / فکر پوچ / فکر هيچ!/ مانده در بن بست راهي تنگ . . ./

و اين شبها تکرار مي شود در قمارو . . .و حتي شبي نيز که مادر در خانه است تفاوت چنداني ندارد وکودک با خودش مي گويد : «خوش آن شبها که در اين خانه مادر نيست !» چرا که «دعوايي با پدر برپاست» و «دعوا بر سر ننگ خيانت هاست» . در چنين شرايطي است که صفارزاده، به عنوان يک مادر دلسوز افسوس مي خورد و با نهايت اندوه مي پرسد :

          از هياهوي شباهنگام / آخرين دست / آخرين رقص / آخرين جام / آخرين دعواي ننگ و نام /کي رود در خواب راحت / کودک اين قرن نافرجام ؟

           اين شعر همه جا منتشر شد اما مورد اعتراض فرح قرار گرفت  چرا که توهيني به زنان اشراف تلقي مي گرديد و ممنوع الانتشار شد .

او حتی صراحتا کل سیستم را زیر سوال می برد:

ملك از جميع جهات آباد است / ما نقشه اي براي ملك نداريم / اما هوا به درد تنفس نمي خورد / هواي ظلم و دروغ / .../ فكري به حال سم هوا بايد كرد

شعر زیر فکر می کنم بخشی از شعری ست برای جشنهای دو هزار ساله و اعتراض به هنرمندان و روشنفکرانی(چهره های مضطرب بیمار) که هنرشان را اینگونه در اختیار توصیف قدرت حاکم قرار داده اند.

 

ما ايستاده ايم

در رهگذار دود

 در خواري هنر

 در ارجمندي جادو

و چهره هاي مضطرب بيمار

  اندام ماردوش را

 تصوير مي کنند

 

 تبعیض و بی عدالتی نمود آشکاری در اشعار او دارد.

 

پندار نيك از ما /كردار نيك از ما / دنياي نيك از كسري/ دنياي نيك از كسري چرا ...

 

یا:

 

مسافتي ست ميان نشستن ها /كبه نشين /كپر نشين / ويلا نشين / چادر نشين

         و در ادامه حاصل و باز تاب اين همه تبعيض را در نابودي پيش بيني مي كند:

         مي دانم /يقين دارم كه اختلاف نشستن ها /آن پلكان خموشي ست /كه سرنگوني ها را در خود دارد

او حتی از حیطه داخلی هم فراتر می رود و با بیان این مساله در کلیت جهان، در واقع نگاه مذهبی اش را عیان می کند:

 

دیروز به دوش آدمی

ارابه ای دیدم

بارش مهاراجه و بانو

گفتم

وحده لا اله الا هو

 

با تمام این احوال برای وطنش گفته است:

 

 و عشق من به خاك

 اسيري ست كه صورت يوسف دارد و صبر ايوب

او هميشه دغدغه عدالت داشته است:

در باغ كودكي/ وقتي كه باد مي آمد/ و سيب مي افتاد / داور هميشه دانه اول را/ به خواهر كوچكتر مي داد / نبض مرا بگير همهمه بودن دارد / و اشتياق عدالت . . ./ تاريخ انفجار عدالت را/ تاريخ هم به ياد ندارد

 و در انتظار:

هميشه منتظرت هستم / بي آنكه در ركود نشستن باشم / هميشه منتظرت هستم / چونان كه من / هميشه در حركت هستم / هميشه در مقابله / تو مثل ماه / ستاره / خورشيد هميشه هستي / و مي درخشي از بدر / و مي رسي از كعبه / و كوفه همين تهران است /كه بار اول مي آيي / و ذوالفقار را باز مي كني / و ظلم را مي بندي / هميشه منتظرت هستم اي عدل وعده داده شده

 

در اين مساحت تاريخي / ما در محاربه هستيم/ با هر كسي كه با حسين در جنگ است / و در صلحيم /با هر كسي كه با حسين به صلح است/ حسين نام ديگر حق است/ و خاندان زياد عجيب زيادند/ و كوفيان مي گويند / بايد در اختيار ابرقدرتها باشيم

 

صفارزاده شاعر دهه چهل و پنجاه ، يك موضع انقلابي دارد . يك روشنفكر اميدوار است که بسيار به ندرت مي توان در آثار او نشاني از يأس و نا اميدي مشاهده نمود . او در عين اعتراض شديد و واضح به وضع موجود از اميد به تغيير مي گويد :

. . . و من دعاي معجزه مي دانم / دعاي تغيير / براي خاك اسيري / كه مثل قلعه دين /

فصول رابطه اش / به اصل هاي مشكل پيوسته است

 

و چگونه اینقدر مذهبی باشد، صفارزاده باشد و از شهادت نگوید:

...

این بهلوان که بود

از خون بسته به دنیا آمد

در خون باز

در خون جاری خود می رود

تکثیر می شود و می ماند

هر تن

هزارتن

هفتاد تن

وی اگر چه مراودات خوبی با شاعران هم عصرش(سهراب ، شاملو، فریدون توللی و..) داشت اما انتقادات خود را نیز مطرح می کرد. این تکه از مصاحبه اش  را عینا نقل می کنم:

سبهری ایمان من را به مبارزه امری عرفانی و راستین می دانست حتی در آخرین ملاقاتش در بیمارستان پارس وقتی که از وقایع انقلاب حرف می زد، در خیابان تظاهراتی بود که صدای آن در اتاق شنیده می شد، از اشراق و پیشگویی شعرهای پیش از انقلاب من یاد کرد. او تضاد عقیده را عامل کینه توزی چنان که رسم است قرار نمی داد. کتاب "طنین در دلتا" که منتشر شد سهراب برای برگزاری نمایشگاه آثار نقاشی اش به آمریکا رفته بود، یک روز پس از مراجعت تلفن زد و خنده کنان گفت: "من همان شاعر خوشبختی هستم که پایش را در پاشویه حوض می گذارد و سیب های مهربانی را گاز می زند."و توضیح داد که کتاب مرا از دکه نشریات فرودگاه خریده و به محض خواندن این خط شعر دانسته که منظور من خود اوست.

 

همه جا طنین غزلخوانی توست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط عصمت زارعی  |