به بهانه يادداشت جديد شاعر گرانمايه عليرضا قزوه
چند روز `پيش بود كه به اين صفحه رسيدم. و از خوانش اين بيتها كه شرح امروزين احمد عزيزي نيز هست، در شگفت شدم.
ناگهان در نور عزلت وا شدم
اینک ای شب من گیاهی خسته ام
در تب آیینه آهی خسته ام
و من ياد بخشي از شطحياتش افتادم كه قبلا بازنوشته بودم: من در ململ ملائك خوابيدم تا سحرگاه تسنيم، پس ناگهان خلوت شدم و بر گرد خود تنها ماندم. اين پيشگويي، شطحش بود و اين، شعرش. آن يادداشت ـ حداقل به سليقه منـ از زيباترين بخش هاي كتابي* بود كه از او داشتم؛البته بيآنكه معنايش را بفهمم فقط مي خواندم. و البته اين نفهميدن از عجز من بود و از فخامت متن و گستردگي واژگان؛ نه از مغلقگويي شاعر؛ كه با همان سختي، براي هر كسي و در هر سطح والا يا نازلي حرفي براي گفتن داشت. و سهم مرا هم نديده نگرفته بود.
باري شايد حدود چهار سال پيش، من بخشهايي كه از آن و بخشهاي پيشين آن را خوانده بودم و ضبط كرده بودم و شب هايي كه مثلا يك ساعت در رختخواب غلت مي زدم و از اين پهلو به آن پهلو ميشدم و خوابم نمي برد، تا هندزفري را در گوشم ميگذاشتم، به چند دقيقهاي نميرسيد كه خوابم برده بود و من ديگر نمي فهميدم او در عالم خواب دارد در گوش من چه مي خواند. (حالا، بازوان مولايي جاي اين قطعه را گرفته است. اين شعر درد را هم كه گوش مي دهم زود خوابم مي برد؛ حتي گاهي سعي مي كنم خودم را تا بعضي از ابياتش بيدار نگه دارم، ولي ديگر نميفهمم چه شد و او براي خودش مي خواند و من خوابم برده است... باري اينها قرصهاي آرامبخش منند.)
حالا در همه سايتهاي خبري حكايت از دفترچه بيمه احمد عزيزي است و ... حالا من چطور جلوي اشكهايم را بگيرم؟ دوست دارم بلند شوم بروم كرمانشاه. دوست داشتم يك انجمن ادبي داشتم و بچههايم را به جاي اينكه ببرم سر قبر شاعران رفته ـ كه خدايشان بيامرزادـ ميبردم به عيادت احمد عزيزي و بلند بلند آن جا باهم شطحيات مي خوانديم. اما حالا در اين كنج تنهايي خودم بار ديگر ترجمه زخمش را باز مي كنم و اولين صفحهاي كه باز مي شود مرا ديوانهتر مي كند:
حالا غربت گراي ويراني مرا پيدا كرده است
مرداني بر اين خاك مي روند كه مرگ حيفش مي آيد يكباره ماهي جان آنان را از حوض تن بگيرد. جانهايي در اين تن ساكنند كه مرگ دوست دارد آنان را توي تنگ بلوري بيندازد و به همه نشان بدهد.
و بدا به حال عارفي كه چند روز در بيمارستان نرگس يار بستري شود و دست آخر...
نه نه بقيهاش را نميتوانم بنويسم. اين نوبه نبايد حرفت درست از آب در بيايد... بگذار كمي حرفهاي قشنگ بزنيم:
سلامم را از راه دور برايت پست مي كنم. اگر صفحه نامه را روي گرامافون تنهاييت بگذاري، تحريرهاي نازك قلب مرا خواهي شنيد و آوازي با درآمد غربت، آوازي با تارهاي صوتي رنگ پروانهها، آوازي با حنجره شقايقها، با پرتابها بلند تخيل، با ابشارهاي عظيم احساس، با جنگلهاي مهگرفته رؤيا، با شرجي صميمي تصنيف، آوازي از دوران غارنشيني مينياتور، آوازي مثل راهرفتن دختران بلخ، مثل كوچههاي پريروزي بخارا، آوازي مثل سيل غزنين، با خشخش خلخالهاي زنان سلطانيه، با همه گل هايي كه مادران تاريخ ما بر قاليچه عشقهاي هزيمتيافته خود رسم مي كردند.
* ترجمه زخم: هرجا از عاشقی بپرسید عشق چیست، تنها به زخمهای خود اشاره میکند. عشق، ترجمه زخم است