دوم یا سوم راهنمایی بودم که خواهرم یک کتاب برایم خرید به نام گلهای باغ خاطره. (اگر چه  آن موقع من خیلی دلم می خواست به جای کتاب چیز دیگری هدیه می گرفتم). حالامی بینم بخش عظیمی از شناخت من از امام از همین کتاب شکل گرفت. حالا می فهمم بخش مهمی از شناخت ما از کسی، چیزی فراتر از کانال های رسمی شناخت است. شاید چیزی فراتر از آثار او. مثلا آن چه ما از امام می دانیم تنها رهبری انقلاب و تشکیل حکومت اسلامی است، ولی شب فقط جلوه ی کهکشان نیست** وقتی کسی را از زبان کسی که با او نشسته ، بر خاسته، صحبت کرده،...بشناسیم، تصویر متفاوت و واقعی تری از او خواهیم داشت.

بعضی از خاطرات خیلی برایم مهم عجیب و مهم بود. در یکی از شاعرانه ترینش یکی از نوه های امام گفته بود: امام همیشه با ما طوری رفتار می کرد که هر یک از ما فکر می کردیم امام ما را بیشتر از بقیه ی نوه ها دوست دارد... این رفتار خیلی برایم مهم و جالب بود و در عین حال کمی وحشت آور... یعنی گاهی که فکر می کنیم مثلا ما هم بهترین نوه، بهترین شاگرد برای معلممان، یا ...نه اینها نه... وقتی فکر می کنیم خدا ما را از همه بنده هایش بیشتر دوست دارد...اینها واقعیت ندارد؟ فقط یک اخلاق کریمانه است؟... بعد روشنفکرانه می گم: اخلاق کریمان دور از واقعیت نیست، هر کس از ما شاید بهترینیم، حتما هستیم،... ولی حافظ زود یادم می آورد که:

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد...

                                                                                                                                       

از اینها بگذریم. اینها مقدمه بود، هدف من گفتن این بخش از من و کتابم بود:  یک روز این کتاب را برداشتم و از اول شروع کردم یک نفسه خواندم تا دیگر خسته شدم ، برای این که جای کتاب را گم نکنم به عنوان خاطره ی بعدی دقت کردم: "انا لله و انا الیه راجعون". کتاب را بستم و رفتم تلویزیون را روشن کردم. تا تلویزیون را روشن کردم تصویر امام را دیدم که گفت: انا لله و انا الیه راجعون! مقدمه ای برای سخنانی در باره فوت حاج آقا مصطفی خمینی، که تلویزیون داشت به مناسبت سالگرد فوت سید احمد خمینی پخش می کرد... این را که دیدم دوباره رفتم سراغ کتاب، آن صفحه را آوردم  و خواندم. خاطره ای بود ازاولین حرفی که امام پس از شنیدن خبر فوت فرزند به زبان آورده بود... . این تلاقی باعث می شد احساس کنم چیزی بیش از یک رابطه ی پدر و فرزندی بین امام و فرزندش. همانطور که چیزی بیش از رابطه ی رهبر و مردمش بین امام و امتش.

از آن روز، این روزها، سالگرد حاج احمد آقا، من را یاد آن کتاب، به عبارت دیگر آن هدیه می اندازد...

 

*امام: احمد است از محمد مختار                    که حمیدش نگاهدار بود

**مرتضی امیری اسفندقه: چه می دانی از شاعران؟ هیچ جز شعر / ولی شب فقط جلوه ی کهکشان نیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۵ اسفند با تولد عزیزی هم همراه است: پروین اعتصامی، این مرگ و تولد در این روزها، شبیه همین روزهاست: مرگ فصلی و تولد فصلی دیگر... من شعر لطف حق پروین را خیلی خیلی دوست دارم

مادر موسی چو موسی را به نیل

در فکند از گفته رب جلیل

 

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کی فرزند خرد بی گناه

 

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

 

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب، خاکت را دهد ناگه به باد

 

وحی امد کین چه فکر با طل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

 

پرده شک را بر انداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

 

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی؟

 

در تو تنها عشق و مهر مادریست

شیوه ما عدل و بنده پروریست

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط عصمت زارعی  |