من دلخوشم به كنايهي كاج، به اشارهي ابر، به سايهي سپيدار، به تكانهاي موهومي كه علفها دارند، به پرندگاني كه در پشت درختاند. مي خواهم براي ايلهاي آينده شعر بگويم. دهقاناني كه جنازهي مرا پرچم خواهند كرد در سالمرگ رود. ... وقتي باز خواهم گشت كه رفته باشم از خود و از همهي جادههايي كه اشارهي پنهان فواصلاند و آدمي را به هيچ سو فرا ميخوانند.
گيرم تواضع دست بيپناهي ما را نگيرد، گيرم هيچكس به صبحگاه سلام تو ياسي نفشاند، گل در ماست، كوچهي تناسب در ماست ابر سفيد آزادي، پرندهي كوچك شادي در ماست.
ما تلاطم آتش را ميشنويم و انضباط گياهان را در مييابيم و ما از آبزيان ملكوت باخبريم و از جبروت جادهها ميگذريم و مائيم كه حيرت خود را مي دوشيم وقتي كه آيينههاي پرواز تجلي از چمنهاي بلند تغافل ميآيند و ما خالي خدا در زمينيم و ما تالي ابديت در مرگيم و ما جاودانگي يك برگيم.
يك روز در اواخر آواز در چند گامي تحرير، موسيقي طلايي ترس را ديديم و برخاستيم مثل گردي از گل و بر ايوان صراحت نشستيم تا ابهام وضوح را تماشا كنيم از آن پايين اعماق بالا پيدا بود و ما حضيض اوج را درمييافتيم. پس ما را لحظهاي از برزخ جلال گذرانيدند و ما از قلب قمريان كبابتر شديم در شيون سرو... و ما از پل مطلق گذشتيم و چوخاي مقيد خود را بر اولين زورق ذات افكنديم.
پس با خدا برگشتيم شبيه انسان و در مضاربهي آيات شركت كرديم: تفسير جوشانديم و نوشيديم. تكبير ساختيم و هوا كرديم. آتش افروختيم و بر قطبهاي جهان رقصيديم. پس شمهاي شيطان خوانديم، با اندكي عصيان در آويختيم، ولي دختران دليل ما را از برگ برهان چيدند و من در ململ ملائك خوابيدم تا سحرگاه تسنيم، پس ناگهان خلوت شدم و بر گرد خود تنها ماندم. ناگاه هواي حقيقت گرم شد و خلسههاي كهن خميازه كشيدند و آبها از زانوي هم بالا رفتند و در شرجي تمثيل، اقيانوس استعاره به تكلم پرداخت.
از كتاب ترجمه زخم، احمد عزيزي
سالها بعد نوشت: عنوان را تازه عوض كردم