نام خواهرم زینب بود...زینب موزائیک‌ها را هجو می کرد. زینب برای کاشی‌ها یک احترام لاجوردی قائل بود... خواهرم هر شب خواب شقایق می‌دید. هر روز صبح دم حوض، صورت مرا با حرفهای نورانی‌اش می‌شست... حالا دیگر زینب سر سفره شام نیست. حالا شهیدان رفته‌اند و زینب به مدینۀ خاموش قلب من بازگشته است: با پیراهن خونین زیارتنامه، با قلبی که از جراحت جمعه‌ها پر است. با مقنعۀ خونینی که از خیابان‌های مکه می‌آید: صعود از راه آل سعود! بالارفتن از پلکان یزید به سوی پشت‌بام شهادت. از آن روز تا حالا تنها یک‌بار او را در مصلا دیده‌ام. داشت به زائران زخم مسیح، بشارت زخم مریم می پاشید. حالا من برای زینب تنها به آدرس بقیع نامه می نویسم.

...

من نمی‌خواهم از پشکل‌پرستان هند هم دفاع کنم، اما یقین دارم غیرت یک سپور هندی به مراتب از ملک فهد بیشتر است.

رفتگر هندی بر پوست خربزه نماز می گذارد، اما ملک فهد می‌ترسد مبادا با بوسیدن ضریح پیغمبر به برق فشار قوی ولایت وصل شود. عرب‌ها الف ضریحی را روی حمزۀ شهادت نمی گذارند، اما هندی‌ها بر روی یک موی پیامبر، گنبدی از روح طلا ساخته‌اند.

 

* عنوان و متن از ترجمۀ زخم، احمد عزیزی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط عصمت زارعی  |