
خاک باران خورده آغشته است با بوی تنت
باد بوی آشنا می آورد از مدفنت
زنده ای در هر گیاه تازه کز خاکت دمد
گرچه می دانم که ذرّه ذرّه می پوسد، تنت
عصر تلخی بود، عصر آخرین دیدارمان
آخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنت
مهربان بودی و آن ایمان دریایی هنوز
موج می زند ، در «خدا ، پشت و پناهت» گفتنت
***
«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر می خواهم، عزیز!
آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منت
با دهان نیم باز، انگار می خواندی هنوز
خیره در آفاق خونین، چشم باز روشنت
صبح بود اما هوا دلگیر و بغض آلود بود
آسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنت
گل به سوگت جامهی جان تا به دامان می درید
باد در مرگ تو می زارید و می زد شیونت
بی خزان است آن باغ سرخ در خاطرم
آن که از خون هـِشت، گل رویاند در پیراهنت
با تمام سروهایت دیدهام در بوستان
با تمام ارغوان ها دیدهام در گلشنت
نیستی، ــ بالا بلند! اما چه خوش پیچیده است
در همه جنگل، طنین نعره ی شور افکنت
زندهای و سیل خونت می کـَند بیخ ستم
ای تو فرهادی دگر، با تیشه ی بنیان کنت!
***
شب می رسد از راه و شفق سرخ ترین است
وان ابر چنان لکه ی خونش به جبین است
تا خون که نوشد؟ چه کسی را بفروشد،
این بار «یهودا»؟ که شب باز پسین است
*
پا در ره صبح اند شهیدان و در این راه
دژخیم به کین است و کمانش به کمین است
جان بازی و عشق اند و حریفان قدیم اند
«تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است»
*
ای عاشق خورشید! که در عشق بزرگت
پیراهن خونین تو برهان مبین است،
هر چند هنوز آن سوی این ظلمت ظالم
خورشید درخشنده ی تو پرده نشین است،
امّا دمد آن صبح به زودی که ببینیم
عالم همه خورشید تو را، زیر نگین است
***
آيا چه ديدي آن شب در قتلگاه ياران؟
چشم درشت خونين اي ماه سوگواران!
از خاك بر جبينت خورشيدها شتك زد
آن دم كه داد ظلمت فرمان تيرباران
رعنا و ايستاده، جان ها به كف نهاده
رفتند و مانده بر جا ما خيل شرمساران
اي يار, اي نگارين! پا تا سر تو خونين!
اي خوش ترين طليعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است، چندان كه يادگار است
از خون هزار لاله بر بيرق بهاران
يادت اگر چه خاموش، كي مي شود فراموش؟
نامت كتيبهاي شد بر سنگ روزگاران
*
هر عاشقي كه جان داد در باغ سروي افتاد
بر خاك و سرختر شد خوناب جويباران
سهلش مگیر چونين اين سيبهاي خونين
هر يك سري بريده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چكه چكه ريزد از پنجه چناران
باران خون و خنجر گفتي و شد مكرر
شاعر خموش ديگر! «باران مگو، بباران!»
***
پای در ره که نهادید افق تاری بود
شب در اندیشه تثبیت سیه کاری بود
باده خاص کشیدید و به میخانه عشق
مستی سرخ شما غایت هشیاری بود
خواب خوش باد شما را که در آن هنگامه
خواب خونین شما آیت بیداری بود
خم نشد قامت رعنای شما بر اثرش
بختک زلزله هرچند که آواری بود
شرممان باد که تا ساعت آن واقعه نیز
چشممان دوخته بر ساعت دیواری بود
جایتان سبز که با خون خود امضا کردید
پای آن نامه که منشور وفاداری بود
قصه ای بیش نبود آنچه سرودید از عشق
لیک هر یک به زبانی که نه تکراری بود
ای شمایان که خروشان کفن پوشانید
ای که بر فرق ستم تیغ شما کاری بود
در رگ ما که خموشان سیه پوشانیم
کاشکی قطره ای از خون شما جاری بود
***
هنوز داغ تو اي لاله جوان! تازهست
سه سال رفته و اين زخم خونچكان تازهست
پس از تو داغ پي داغ ديده باغ، آري!
هميشه زخم گل از خنجر خزان تازهست
مرا و ياد تو را، لحظه لحظه ديداريست
كه چون هميشهي ديدار عاشقان تازهست
پلي زدهست غمت در ميانهي دو نقيض
كه با زمانه قديم است و با زمان تازهست
چگونه مرگ بفرسايدت؟ مگر تو تني؟
تو جان خالصي و تا هميشه جان تازهست
شفق كه ميزند آن خاطرات خونآلود
به هر غروب درآفاق آسمان تازهست
چگونه خون تو پامال سال و ماه شود؟
كه چون بهار رسد، خون ارغوان تازهست
دلم به سوگ تو آتشكدهست و سركش و سبز
هنوزش آتش شوق تو، در ميان تازهست
هميشه در دلم از حسرت تو كولاكيست
كه مثل برف دي و باد مهرگان تازهست
غم تو، قصه عشق است و با همه تكرار
به هر زمان و به هر جاي و هر زبان، تازهست
چنانكه ماتم تو، كهنگي نميگيرد
شرار كينهي ما نيز همچنان تازهست
***
ای غرقه به خون، پیرهن سبز تن دوست!
وی بیرق گلگون ِبر افراختن دوست!
چون جامهی پر نور اناالحق زن منصور
اي شاهد بر دار شهادت شدن دوست!
گفتم مگر حِرز حفاظش شوی امّا
تقدیر چنین خواست که باشی کفن دوست
در لحظهی دیدار تو، هم اشکم و هم رشک
ز آن بوسهی آخر که زدی بر دهن دوست
از صافی سبز تو گذر کرد ــخوشا تو!ــ
خونی که فرو ریخت به خاک وطن دوست
بودی تو و دیدی که چه سیراب شکفتند
آن چار شقایق، به بهار بدن دوست
تقدیر تو را نیز رقم با خط خون زد
دستی که تو را بافت به نام «حسن» دوست
ای جامهی جان گشتهی ز افلاک گذشته!
ای غرقه به خون پیرهن! ای پیرهن دوست!
حسينمنزوی
شما چطور؟ فکر نمی کنید غزل آخر برای این شهید باشد؟
داشتم دنبال يك بيتي از حسين منزوي ميگشتم كه غزل اول نظرم را جلب كرد و ديدم كه هنوز هم هفته دفاع مقدس است و با اين نگاه بقيه كتاب را خواندم. اين يعني تقريبا نيمي از كتابي كه من در اختيار دارم ، را ديدهام هنوز شايد شعرهاي ديگري هم باشد -اين علاوه بر آنهاست كه شايد من مضمونش را درنيافته باشم-